بی تو این شهر برایم قفسی دلگیر استشعر هم بی تو به بغضی ابدی زنجیر است
آنچنان می فِشُرد فاصله، راه نفسمکه اگر زود، اگر زود بیایی دیر است
رفتنت نقطۀ پایان خوشی هایم بوددلم از هرچه و هر کس که بگویی سیر است
سایه ای مانده ز من بی تو که در آیِنه همطرح خاکستریاش گنگترین تصویر است
خواب دیدم که برایم غزلی میخواندیدوستم داری و این خوبترین تعبیر است
کاش میبودی و با چشم خودت میدیدیکه چگونه نفسم با غم تو درگیر استتارهای نفسم را به زمان میبافمکه تو شاید برسی، حیف که بی تاثیر است...
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم آذر ۱۳۹۵ ساعت ۱:۵۸ ب.ظ توسط دل شکسته
|
برچسب:
نویسنده: آرتمیس مرادیان
تاريخ: شنبه
1 بهمن
1401 ساعت: 0:55